.

.

من و دختركم دنيايي داريم عاشقانه تر از هر زندگي اي و زندگي اي داريم زيبا تر از هر رويايي. هر چيز جديدي كه ياد ميگيره و بر زبان مياره يا با زبان ميچشه، دنياي من بزرگتر و زيبا تر ميشه. دختركم در 22 ام مهر 91، ساعت 8:38 يه صبح دل انگيز و نمناك از بارون شبانگاهي توي بيمارستان عرفان، عشق رو برام معناي تازه اي بخشيد.
ایمیل مدیر :

آنلاین : 1
بازدید امروز : 39
بازدید دیروز : 23
بازدید هفته گذشته : 221
کل بازدید : 81980



RSS
POWERED BY
NINIWEBLOG.COM
مامان نرو نان كار
موضوع :
نویسنده مامان آوا تاریخ ارسال يکشنبه 11 آبان 1393 در ساعت 18:38

سلام

     خيلي وقته چيزي ننوشتم. مها ديگه ماشالا خانوم شده. كارها و رفتار و حرفها و حركاتش همگي مث آدم بزرگاست. كمتر كار بچگانه اي ميكنه و هر بار با انجام كارها و حرفاي آْدم بزرگا به خودم قول ميدم دفعه بعد تعجب نكنم اما وقتي با اون قيافه فينگيلي حركات آدم بزرگا رو ميكنه خب تعجب داره البته همراه با چاشني تبسم.

    دوباره پاييز آمد و دلم اينجا، خودم در جاي ديگر. هر روز صبح با يه عالمه دلتنگي ميرم مدرسه و تا ظهر كه برسم خونه انگار گوشه اي از وجود نيست. به كوچه كه نزديك ميشم قلبم تالاپ تولوپ ميزنه. لحظه شماري ميكنم برا ديدار. من زيادي عاشقممممم

   جشن تولد خاصي براش نگرفتيم. در عوض توي يك ماه شهريور تا مهر هر چي خواست و معقول بود رو براش خريدم. البته كادو تولد هم جداگانه و مفصل دريافت كردند خانوم. شرايط گرفتن جشن رو نداشتم. مهمترين شرطش رو يعني مهموناش. خطا خب ديگه زندگي هر كي يه جوريه.

     مها تقريبا هر روز صبح بيدار ميشه و التماس ميكنه كه نرم سر كار، البته با لفظ خودش: "مامان نرو نان كار". بگذريم كه با چه سختي تونستم پرستاري پيدا كنم كه هر روز صبح بياد خونه و مجبور نباشم مها رو از خونه بيرون ببرم. از خاطرات اون دو روز مهدي كه رفت هم چيزي نمينويسم كه هنوزم اشكم رو درمياره و عذابم ميده.

     الان ديگه راحت حرف ميزنه و شعر ميخونه و گاهي هم از خودش شعر ميگه و جالب اينكه اكثرا وزن يا قافيه دارند. مثلا بهش ميگم مها يه شعر بگو. ميگه درباره چي؟ ميگم مامان، گل، آبنبات. و اون شروع ميكنه به گفتن چيزايي كه با اون زبان كودكانه اش خيلي به دل ميشينه. حداقل به دلِ منِ مامان مث همه ماماناچشمک

 

 

اينم چند تا از عكس هاي ماه من.

 

 

 

 

 

 

باي باي.بوس

 

.:: ::.
21 ماهگی مها گلی
موضوع :
نویسنده مامان آوا تاریخ ارسال سه شنبه 14 مرداد 1393 در ساعت 23:03

سلام

من خیلی تنبلم میدونمخطا. اونقدر درگیر مها و شیرین کاریاش و زندگی روزمره شدم که فرصت آپ کردن وبلاگش رو هم نمیکنم. البته بخش بزرگی از گناه آپ نکردن به گردن واتس آپ و وایبر و ... هاست.چشمک

مها الان 21 ماهشه.

   جمله کامل میگه.

   از 2تا 9 رو میشماره. نمیدونم چرا یک رو نمیگه.

   رنگ ها رو میشناسه. آبی, قرمز, نارنجی, بنفش, سیاه, سفید, زرد , سبز و صورتی. هر کی لباس سیاه بپوشه میگه سیاه نه. میگیم پس  چه رنگی؟ میگه آبی, قرمز, زرد, بنفش.

   کلمات متضاد رو میشناسه:

  دختر / پسر     سیاه / سفید     بالا / پایین     کم/ زیاد     چپ / راست    و ...

آبی / قرمز هم خودش به این مجموعه اضافه کرده.

   دست و پای راست و چپش رو می شناسه البته از 18 ماهگی میشناخت.

   هر وقت می خواهد بخوابه قصه حبه انگور تعریف میکنه و جالب اینکه قصه اش کاملا پیوستگی داره.

   رنگ دریا و آسمون و درخت و جوجه و ... رو میدونه.

   میدونه هر حیوانی چه غذایی می خوره و اینکه کدوم قسمت بدنش جزء ویژگی برجسته ی اون حیوانه. البته این رو هم از قبل 18 ماهگی میدونست. مثلا شتر کمرش بزرگه و خار میخوره. خرگوش گوشش درازه و هویج میخوره و ...

  اتل متل توتوله و یه توپ دارم قلقلیه رو میخونه.

  خودش با قاشق و چنگال غذاش رو میخوره.

  تصاویری که توالی دارند رو مثل یه داستان تعریف میکنه. تصاویری شبیه اون چیزایی که توی کتاب فارسی اول دبستانمون بود. توپ بچه ها بالای درخت گیر میکرد و بچه ها نردبام می آوردند و ... یادتون هست که.

عاشق کتاب و کاغذ و برگه سفیده. جالبه که تا حالا هیچ کدوم از کتاب هاش رو هم پاره و خراب نکرده.

بهترین کادو براش کتابه. هر وقت کار خوبی میکنه یا اینکه از خونه میرم بیرون و با خودم نمیبرمش منتظر گرفتن کتاب جدیده.

 

 

  هنوز خیلی از حرفام مونده ولی خانوم گلی میگه مامان بیا

 

 

.:: ::.
عيدتون مبارك همراه با يه عالمه دلتنگي
موضوع :
نویسنده مامان آوا تاریخ ارسال يکشنبه 10 فروردين 1393 در ساعت 12:50

     سلام سلام سلامممممممممم.

     كسي ميشنوه صدامو؟!

     عيدتون مبارك، طبق معمول با تأخير. حالا خوبه نذاشتم سال بعد تبريك بگم جاي شكر داره واقعا.

     امسال قبل عيد كه يادم نيست چه اتفاق هاي مهمي افتاده تو زندگيمون نیشخند ولي اينو بگم كه مهاي دوست داشتني من روز به روز شيرين تر، جداب تر و خوردني تر ميشه. كارايي ميكنه كه حسابي قند تو دل من و بابايي آب ميشه. مونديم ما هم بچه بوديم اين كارا رو ميكرديم يا اينا كاراي مختص بچه هاي نسل جديده؟!!!

     امسال برا عيد برنامه مسافرت داشتيم و طبق معمول شيراز خونه مامان من. كه به درخواست من كنسل شد. گفتم بريم تهران گردي و از زندگي سه نفرانمون لذت ببريم. بليط كنسل شد و تهران گردي هم نرفتيم. 27 ام به دعوت خواهرم و همسرش رفتيم بابلسر و 2 ام فروردين برگشتيم. هوا سرد بود نميشد رفت توي آب، برا همين چشم هامون حسابي دريا نوردي كرد. همسري ميخواست پنجم بره دفتر اينه كه تو اين فرصت كوتاه با هم بودن، يه روز رفتيم ارم بخاطر دخملي و يك روز هم تيرا‌‌‌ژه و سرزمين عجايب بخاطر مامان و دخملي چشمک. تنها ديد و بازديد عيدمون هم خونه يكي از خاله هاي بابايي بوده كه البته هنوز بازديدي نداشته.

     خب اين از تعطيلات تا به اينجا.

    اما .........

يه مرحله ي خيلي مهم از زندگي دخترم داره تو اين روزا رقم ميخوره كه اوايل منو حسابي كلافه و نگران كرده بود ولي خدا رو شكر داره به خوبي پيش ميره.

چند روزيه دارم وابستگي مها رو به خودم كم ميكنم. دارم از شير ميگيرمش گریه

فكر ميكردم مها همكاري نكنه، گريه و بيتابي كنه ولي بازم خدا رو شكر تا اينجاش خوب با مسأله كنار آمده فقط اين وسط منم كه دارم عذاب وجدانم رو هر ثانيه همراه با بغض قورت ميدم.

5 روز پيش، آخر وقت يه كم رژ ماليدم به بالاي سينه ام. مها آمد نگاه كرد و خودش رو كشيد كنار و گقت اوففففف. بابايي مي مي مامان اوففففف. همين؛ ديگه هم سراغش نيامد.

سه روز اصلا در طول روز بهش شير ندادم و فقط شب وقتي خواب بود و نميفهميد يكي دوبار دادم كه يه كم سينه تخليه شه و دردش كم و ديشب اصلا بهش ندادم. چند باري از خواب بيدار شد بهونه گيري كرد دوبار آمد سمت مي مي و با چشمهاي بسته گفت: "مي مي نه اووففف" و گريه....  ولي با بغل گرفتن و آب خوردن آروم شد.

صبح ساعت هشت و نيم بيدار شد و به به خواست بهش نميرو دادم چند تا لقمه خورد و رفت باباش رو بيدار كنه كه اون بهش بده. منم از فرصت استفاده كردم و كم خوابي شب رو جبران نمودم.

فعلا هم كه خوابيده براش سيب پخته شده با يه كم وانيل و شكر قهوه اي درست كردم عطرش تو خونه پيچيده. بيدار شه با بستني بهش بدم. بعدم نهار

از ديروز داره وعده هاي غذايش رو ميخوره و اين عذاب وجدان از شير گرفتنش رو كم كرده برام.

بيدار شد دختركم

 

     دعا كنيد تا آخرش با موفقيت پيش بره و دخملي و البته من و بابايي اذيت نشيم. ماچ

.:: ::.
دلم تنگ شده
موضوع :
نویسنده مامان آوا تاریخ ارسال سه شنبه 8 بهمن 1392 در ساعت 20:38

     سلامممممم

     خيلي وقته چيزي ننوشتم. مغزم پره از اتفاقات و مناسبتهايي كه ميخواستم به ذهن بسپارم و سر فرصت اينجا بنويسم اما هيچ وقت فرصتش دست نداده. الانم كه دارم اينا رو مينويسم خانوم خانوما كشو ميز ال اي دي رو باز كرده سي دي بي بي انيشتينش رو برداشته داره التماس ميكنه درشو براش باز كنم.

    آمده وسايل ميز نهار خوري رو بهم ميريزه. قد اين خانوم يهويي چرا اينقده بلند شد من نميدونم. البته ماشالا

    نميذاره ادامه بدم. يه عالمه دستمال كاغذي كشيده بيرون و مثلا بينيش رو تميز ميكنه.نیشخند

.:: ::.
يه تولد ساده كوچولو خونه مامان بزرگ بابايي
موضوع :
نویسنده مامان آوا تاریخ ارسال يکشنبه 26 آبان 1392 در ساعت 11:43

     چند تا عكس بذارم به اميد اينكه حالم بهتر شه.

بازم شرمنده كه عكسها درهم برهم و بدون ويرايش هست. من هميشه با مشكل كمبود وقت مواجه ام.

 

 

 

 

 

 

.:: ::.
مهمان ناخوانده
موضوع :
نویسنده مامان آوا تاریخ ارسال يکشنبه 26 آبان 1392 در ساعت 11:43


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



.:: ::.
روزاي سخت
موضوع :
نویسنده مامان آوا تاریخ ارسال يکشنبه 28 مهر 1392 در ساعت 22:25

     وقتي داشتم آخرين پستم رو ارسال مي كردم نميدونستم قراره تا چند وقت ديگه اسباب كشي كنم اونم درست اول مهر و قبل از بازگشايي مدارس.

نميدونستم قراره عزيزم رو از دست بدم. كسي كه با تمام وجودم دوستشون داشتم و الان كه دارم اين جملات رو تايپ ميكنم اشكام روي انگشتام ميچكه و لرزششون رو بيشتر نمايان ميكنه.

نميدونستم قراره مامانم بعد از طي اون همه راه طولاني و با چه مشقتي بياد خونه من و همون شب خبر فوت مادرش رو بهش بدن و مجبور شه برگرده.

نميدونستم مامانم بلده بخاطر من خودشو قوي نشون بده و گريه نكنه اونم مامانم كسي كه همه ميدونن جونش به جون مامانش بسته بود. نميدونم الان چه حالي داره طفلي

نميدونستم نميتونم حتي تو مراسم خاكسپاري يا ترحيمشون شركت كنم.

نميدونستم دختركم تا چند روز ديگه راه ميره و من حتي ذوق نوشتن اين خبر و به خاطر سپردن تاريخ دقيقش رو ندارم.

نميدونستم فك بالايي دختركم دو تا مرواريد تازه داره و نقش من تو اين تحول بزرگ تو زندگي عسلكم فقط بوسيدن و درآغوش كشيدنشه

نميدونستم قراره اين قدر زندگي برام سخت بشه.

     واييييييييي خدايا هر كاري ميكنم، هر جا ميرم، هر چيزي مي خرم، هر چيزي ميخورم، هر چيزي مي بينم همه و همه چي منو به ياد مامان بزرگم ميندازه.

سعي خودمو كردم برا مراسم چهلمشون برم شيراز اما فعلا كه نتيجه منفيه. ميدونم اگه برم حالم بهتر ميشه.

 

دختركم كلمات "دوغ، دو تا، چهار تا، بععععع، جيك جيك و عرنیشخند" رو با زبان كودكانه و شيرينش ميگه و تاريخ گفتن هيچ كدومشو يادم نيست.

هنوزم با شنيدن موسيقي هاي دوران جنينيش فوق العاده واكنش نشون ميده و سرش رو روي شونه اش خم ميكنه و ناز ميكنه.

راستي

          دختركم يك ساله شد

  


بعد ميام و ماجراي تولدشو براتون تعريف ميكنم فعلا كه اصلا نميدونم چي نوشتم. فقط تايپ كردم. اگه پر از غلط تايپي و نگارشي و ... است ببخشيد.

 

.:: ::.
اضافه بر ديروز
موضوع :
نویسنده مامان آوا تاریخ ارسال يکشنبه 10 شهريور 1392 در ساعت 16:24

     قبول كنيد حال آدم گرفته ميشه وقتي ميبينه تو مدت يك روز 155 تا بازديد داشته و هيچ كدوم از اين 155 نفر زحمت كليك روي گزينه ي" نظر بدهيد" رو به خودشون ندادن. البته كاملا واضح و مبرهنه كه من وقت زيادي رو به وبلاگ نويسي اختصاص نميدم چرا كه رسيدگي به مها خانوم و آماده كردن غذاهاي جورواجور و بازي و تفريح و خريد و آموزشش اونقدر ازم وقت ميگيره كه كارهاي فرعي هميشه در حاشيه قرار ميگيرن. اما مهم رضايت قلبي خودم و دخترمه كه خدا رو شكر از اين وقت گذروني با هم كاملا راضي ايم و از لحظه لحظه ي با هم بودن لذت ميبريم.

    ديروز چند تا چيز رو يادم رفت بگم.

    يكي، سه تا كلمه ي مهمي كه دخترك قند عسلم با آگاهي كامل ميگه

    كه اينا هستش:

    دست ... بد ... ادب ( كه البته منظورش بي ادب هست لبخند)

    و ديگه اينكه هر وقت ميخواد چيز جديدي رو امتحان كنه، بخوره يا دست بزنه، يا از كسي چيزي بگيره، با تكون دادن سر ازمون تاييديه ميخواد و به محض صادر شدن اجازه به سمتش حمله ور ميشه نیشخند

   راستي امروز هم يه نهار جديد براش درست كردم كه خيلي دوست داشت. فعلا ميرم كنارش دراز بكشم تا بعد از بيدار شدنش انرژي كافي براي بازي كردن داشته باشم و مترصد فرصت مناسبي هستم تا بيام و دستورش رو بذارم.

.:: ::.
يه كم از خودمون
موضوع :
نویسنده مامان آوا تاریخ ارسال شنبه 9 شهريور 1392 در ساعت 13:18

     به خدا وقت نميكنم. وقت نميكنم خيلي كارايي رو بكنم كه دوست دارم انجام بدم. وقت نميكنم بخوابم . وقت نميكنم بنويسم وقت نميكنم كتاب بخونم. حتي وقت نميكنم مث گذشته دوش بگيرمخنثی واقعا مامان شدن و مامان موندن سخته. شب ها كه ميخوام بخوابم به يه عالمه كاري فكر ميكنم كه بايد فردا انجام بدم، روز ميگذره و تموم ميشه و شب ليستم براي فردا بلند بالا تر ميشه. وقت تمام

     همين مطلب رو دارم تند تند و از ترس بيدار شدن مها خانوم همزمان با خوردن نهارم مينويسم و مطمئنم غلط تايپي و نگارشي هم خواهد داشت اما كو زمان برا اصلاح و ويرايششون!

     يه كم از مها بگم:

   - دو ماهه كه مثلا راه ميره. چند قدمي بدون كمك ميره و تا يادش مي افته كه تنهاست و كمك نداره فوري ميشينه.

   - دندون كه اونم دو ماهه فك پايين دو تا مرواريد داره و تمام. انگار قرار نيست دندون جديد در بياره هر از گاهي تب و بد قلقي و نا آرومي داره و من و بابايي خوشحال كه آره دندون جديد اما همه ي نا ملايمات ميگذره و دندون تازه سر در نمياره.

   - از روروئك بيزاره. شايد واسه اينه كه هيچ وقت درست حسابي نذاشتمش توش. در عوض عاشق تاب هست 

   - عاشق نون هست. يعني نون ببينه ديگه غذا نميخوره كه. هر موقع، هر جا و با هر چيزي نون ميخوره. يه جوري با همون دو تا دندوني كه وصفش شد نون رو تكه ميكنه كه آدم انگشت به دهن مي مونه.

   - ماست و تخم مرغ و گوجه و سيب زميني هم كه در همه حال ميخوره.

   - يه عروسك بي ريخت از يكي كادو گرفته بود. از اين عروسك كوچولوها كه پستونك دهنشونه و بابا و مامان ميگن. عاشق اون بود و هر جا ميرفت بايد اونو با خودش ميبرد. چند روز پيش از كالسكش پرتش كرده بود بيرون و من نفهميده بودم هر چند وقتي هم كه فهميدم حاضر نشدم مسير برگشت رو از مسير رفت برم تا پيداش كنم. خلاصه كه از شرش راحت شدم.

   - وقتي ميريم خونه خاله جونش، خانوم حسادت ميكنه هيچكي نبايد مهراد كوچولو رو بغل بگيره. اون شير بخوره خانوم هوس شير ميكنه. اون بره تو تختش خانوم هوس لالا تو تخت ميكنه. تازه اصرار داره كه مث عروسك بغلش هم بگيره.

   - تو خواب يا بيداري فرقي نداره هر جا و در هر شرايطي كه باشه تا صداي موزيك بياد خانوم ني ناي ميكنه. اونم جوري كه هر كي ندونه فك ميكنه مامان و بابا جفتشون اين كارن!!

  - از خواب كه بيدار ميشه اگه خوب خوابيده باشه و شاد و شارژ باشه فقط دست ميزنه و ول كن ماجراهم نيست. بايد حواسشو با يه چيزي پرت كنم تا يادش بره وگرنه بايد تا شب باهاش دست بزنم. اينم بگم كه هر وقت دست ميزنه كسي نبايد بي كار بشينه كوچيك و بزرگ بايد دست بزنند چون خانوم دستور داده.

   - عاشق د در هست. عصر كه ميشه يه بند نق ميزنه برام روسري مياره و خودشو به در ميچسبونه و در در، در در ميگه. جديدا به در بالكن هم ميگه در در و به اونجا هم راضي ميشه. اما خب نگه داشتنش تو بالكن بدون حفاظ سخته.

   -اگه يكي در بزنه خانوم مياد بهم ميگه ماما در. كوچكترين صدا رو از دست نميده و صورتشو به سمتش برميگردونه و اونقدر گوشاش رو تيز ميكنه تا ازش سر دربياره.

   - خودكار ببينه دنبال كاغذ ميگرده تا خط خطي كنه. ميتونم بگم تقريبا جاي خالي روي جزوه هاي من نذاشته

   - عاشق كتاب و آهنگ هاي هست كه توي دوره ي جنينيش شنيده!!

   - از وقتي رفت و آمدش با همسايه ها رو محدود كردم خيلي بهتر و راحت تر ميخوابه. ديشب فقط 3 يا 4 بار بيدار شد و ركورد زد.لبخند

   - چند روز پيش پسر دوستم كه 4 ماه ازش بزرگتره خونمون بود و به لوستر اشاره كرد و گفت برق. از اون روز خانوم برق شناس شده. هر جا لامپ ببينه ميگه برق. با شوق و ذوق وصف نشدني اي كليد رو بالا پايين ميكنه. وقتي اتاق روشن ميشه ميخنده و وقتي تاريك ميشه ميگه: "رفت"

   - كلماتي كه هدف دار اما با لحن كودكانه ي مخصوص به خودش ميگه ايناست:

بابا ... مامان ... مادر ... من ... آب ... به به ... مي مي ... آره ... نه ... الو ... برق ... رفت ... در ... ددر ... نيست ... پر

   - وقتي چند روز بابا جونش رو نميبينه، به محض ديدنش ديگه ازش جدا نميشه و تا از خونه ميره بيرون پشت سرش گريه ميكنهنگران

   - تا ببينه يكي پاهاش رو روي زمين دراز كرده كنارش ميشينه روي پاهاش ميزنه و براش اتل متل مي خونه.

   - انگشت اشاره اش كه هميشه حاضر و آمادست برا كلاغ پر.

   - انگشتمون رو ميذاره توي دهنش كه گاز بگيره بعد اداي فشار آوردن و زور زدن در مياره يه جور مسخره اي خودشو جمع ميكنه كه آدم بي اختيار خنده اش ميگيره.

   - هر غذاي رو قبل خوردن فوت ميكنه.

   - همچنان توي خيابون و پارك و مغازه و مطب و خلاصه هر جا كه پا ميذاريم همه ي توجه اطرافيان رو به خودش جلب ميكنه و اين منو نگران و مضطرب و البته كمي خوشحال ميكنه.

      راستي اتاق بزرگه رو داديم به خانوم و خودمون به اتاق قند عسلم نقل مكان كرديمنیشخند. جاي اون بزرگ شد و امكاناتش بيشتر. در عوض ما يه اتاق كوچيك داريم و يه تخت همين و همين. اما واقعا راضيم. اينجوري وقت بيشتري رو با هم توي اتاقش ميگذرونيم. گاهي هم همونجا با هم ناهار ميخوريم و تي وي ميبينيم.

    همه ي فرش ها رو هم شستيم تا ببينيم كي دوباره خانوم خانوما لكشون ميكنه.چشمک

   صداي دست زدن و خنده اش مياد بيدار شد. نیشخند

   اينم بگم كه چند روز پيش به اتفاق مها خانوم رفته بوديم اداره. رفتم حراست كارت شناسايم رو تحويل بگيرم. دختركم برا اولين بار دو تا عكس بزرگ از امام خميني و آيت اله خامنه اي ديد. هي به عكسها نگاه ميكرد و لبخند ميزد. منم گفتم كيه مامان؟ آقا‌!. اونم از همون لحظه هي بهشون اشاره ميكرد و ميگفت آقا، آقا. اينجوري شد كه آقا گفتن رو هم ياد گرفت.

.:: ::.
صبحانه دنتي
موضوع :
نویسنده مامان آوا تاریخ ارسال شنبه 9 شهريور 1392 در ساعت 12:26

     .....دنت بيسكويتي.....

 

     مواد لازم:

     دنت موزي، 3 قاشق غذا خوري

     بيسكويت مادر، 3 عدد

     پودر بادام، 2 قاشق مربا خوري

 

     طرز تهيه:

     بيسكويت رو پودر كردم و به همراه پودر بادام با دنت مخلوط كردم همين. از خود راضی

.:: ::.
عناوین آخرین مطالب بلاگ من


صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد


.:: Design By : wWw.Theme-Designer.Com ::.